حكيم ابوالقاسم فردوسى
537
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
كهن چرا اين گونه مىشكنيد ؟ پشوتن كه چنين شنيد ، به ميگسار گفت : يك جام ديگر بىآب بيآور . و بدين سان اسفنديار مِى و رامشگران را بيآورد و از كار رستم در شگفت بمانْد « 1 » . چون هنگام رفتن رسيد ، رستم سرافراز از آن مِى ، لآلگون گشت . پس اسفنديار پهلوان به دو گفت : تا روزگار بر جاى است ، شاد زندگانى كنى . مِى و هرچه خوردى ، براى تو نوش باد و راستى توشهء روانت بادا . رستم گفت : اى نامدار ، هميشه خِرد آموزگارت باشد . بدان كه هر بادهاى كه با تو خوردم براى من نوش گشت و روان خردمند را توشه شد . اينك اگر اين كينه را از دلت بيرون كنى و بزرگى و دانش خود را بيافزايى و از دشت به سوى خانهء خود بيآيى و چندى به شادى ميهمان باشى ، با آمدنت خانهء ما را به شادى گرامى خواهى ساخت . پس از من كه پرستندهء تو هستم ، دور مباش . اگر چنين كنى ، همهء آنچه را كه به تو گفتم ، بجاى آورم و خِرد را به پيش تو راهنما آرم . پس چندى بيآساى و به بد مكوش و هوش باز آور و به سوى مردمى بگراى . اسفنديار پهلوان كه چنين شنيد ، گفت : تخمى را كه هرگز نمىرويد ، مكار . تو فردا آنگاه كه من كمر به تاختن ببندم ، هنر مردان را خواهى ديد . پس هرگز تن خود را مستاى و به ايوان برو و كار فردا را بساز . خواهى ديد كه من در كارزار همچنان هستم كه با باده و ميگسار مىباشم . پس هر پندى كه به تو بگويم ، بپذير و به گفتار شاه در بند آى . زيرا فرمان شاه در نزد يزدان شناس همچون فرمان يزدان است . بدان كه چون از زابل به ايران و به نزد آن شاه دليران برويم ، هنر مرا بيش از گفتارم خواهى ديد . پس در اين كار ، رنج و اندوه مرا مجوى . دل رستم از اندوه پر از انديشه شد و گيتى به پيش او به سياهى بيشه گشت . با خود انديشيد كه : اگر من بند او را بپذيرم و يا اين كه آهنگ گزند رساندن به او كنم ، هر دو ، كارى بنفرين و بد و آيينى نو و گزاينده خواهد بود . از بند او نام من بد شود و
--> ( 1 ) - ثعالبى ، تاريخ غررالسير ، ص 212 - 209 .